
قهرمانان پوشالی ومردم بی سلاح - چند نکته
کاوه عباسیان
* اینکه به سختی میتوان نوجوانی اروپایی را یافت که با تاریخ کشورش آشنا باشد، اینکه کسی در پاریس یافت نمیشود که محل دیوار یادبود کمون یا حتی موضوع آن را بداند، اینکه در دروس تاریخ کودکان فرانسوی اثری از کمون پاریس یا اتفاقات می 68 و در کتب درسی کودکان ایرانی اثری از قتل عام زندانیان سیاسی نیست یا اینکه کودکان اسپانیایی تاریخ جنگ های داخلی خود را و جوانان انگلیسی تاریخ اعتصاب معدنچیان و خدمات دولت تاچر را نمیدانند نه به دلیل خارج از موضوع بودن و عدم اهمیت تاریخی این وقایع بلکه برعکس به دلیل زنده بودن و اهمیت انکارناپذیر این وقایع تاریخی و ربط هرروزه ی آنها با زندگی روزمره و خصلت افشاگرانه شان است که اراده ی مسلط حافظ وضع موجود ما را از آگاهی نسبت به آنها منع میکند، که مردمان بی تاریخ و اتمیزه شده عالیترین شکل مصرف کنندگان آگاهی کاذب و بهترین مجریان چرخه بازتولید وضعیت موجودند که میتوان آن را حاصل تبلور دستگاه سرکوب ایدئولوژیک در فرد فرد مصرف کنندگان جامعه ی سرمایه داری پیشرفته دانست.* نقش و ضرورت میدیا در معنای فراگیر امروزینش برای حفظ حیات و تضمین بقای وضعیت موجود را تنها میتوان با کارکرد کلیسا در قرون وسطا مقایسه کرد. نقشی که کلیسا به عنوان دستگاه سرکوب ایدئولوژیک زاده نظام فئودالیته در تحمیق توده ها و خوراندن ایدئولوژی حاکم ایفا میکرد، امروزه و در عصر انفجار انفورماتیک بر عهده ی میدیای فراگیری است که به عنوان یکی از دستگاه های تزریق ایدئولوژی حاکم به انتشار آگاهی کاذب میپردازد.* حضور پدیده ی مسعود ده نمکی هنرمند پس از سالها مسعود ده نمکی سردبیر شلمچه و سردسته ی انصار حزب الله و سرکوبگر دانشجویان را نه فقط با درجه ی وقاحت ایشان بلکه با درجه ی بی تاریخ بودن مردمان یک جامعه نیز باید سنجید. به همان میزان که سرکوب ایدئولوژیک در جامعه قوی عمل کرده و مردمان را از تاریخ شان تهی کند به همان میزان نیز شخصی چون مسعود ده نمکی گذشته ی خود را بی آنکه کلمه ای در باب آن حرفی زده یا به نقد آن بپردازد به کناری گذاشته و در قالب یک هنرمند به اصطلاح اصلاح طلب که حتی از حقوق دموکراتیک مردم هم حرف میزند خود را به جامعه معرفی میکند، فیلم هایش میفروشد و چه بسا دیر نیست روزی که جوایز جشنواره های جهانی را با احترامی هنرمندانه در دست گرفته رو به دوربین لبخند بزند. هرچند وی اولین چماق به دستی نخواهد بود که چماق به کناری نهاده و دوربین در دست گرفته اند که خود البته چماق دیگری است. افاضات دموکراتیک محسن مخملباف را تنها میتوان در بستر ناآگاهی مردمی درک کرد که قهرمانانشان از لوله ی رسانه های کاملا بیطرف حاکمان شلیک میشود. رسانه هایی که به مدد سرریز سرمایه ی انباشته، تاریخ را در سیاهچال آرشیوهای خود حبس کرده اند تا مبادا فرودستان را از تاریخ خود بهره ای باشد. دموکرات بودن شخصیت هایی همچون محسن مخملباف و محسن سازگارا و اکبر گنجی به همان میزان به حقیقت نزدیک است که انقلابی بودن جمهوری اسلامی که توسط میدیای غرب تبلیغ میشد به حقیقت نزدیک بود. مخملباف تفنگ به دستی که در خیابان های تهران آزادی خواهان را دستبند زده و به اوین منتقل میکرد بعلاوه مخملبلف انقلاب فرهنگی و بازجو و مخملبافی که با ساختن فیلم هایی چون "بایکوت" و "توبه نصوح" به همکاری در پروژه های ننگین تواب سازی میپرداخت تنها به مدد بی تاریخ ساختن مردم است که تبدیل میشود به مخملباف دموکرات و دموکراسی خواه. دروغ بودن این ادعای دموکراسی خواهی را تنها کسانی با پوست و استخوان خود درک میکنند که طعم شکنجه و شلاق را به دلیل سرپیچی از دیدن فیلم های محسن مخملباف در زندان چشیده اند، تنها کسانی درک میکنند که در خیابان های تهران توسط آقای مخملباف دستبند خورده و تحویل لاجوردی جلاد شدند، یا آن زندانیان سیاسی ای که به زور سرنیزه مجبور به بازی در فیلم های وی شدند. هرچند که تعداد بازماندگان اعدام های جمهوری اسلامی بسیار اندک اند اما هنوز هستند وجدان های بیداری که تاریخ را با بدن های خود لمس و آن را در سینه های خود حفظ کرده اند و صد البته که توسط همان میدیایی سانسور میشوند که مخملباف را به عنوان صدای مردم ایران قالب میکند.* سکانس دوم فیلم "اسب کهر را بنگر" با صحنه ی عبور نوجوانی به نام پاکو از فراز کوههای مرزی اسپانیا و فرانسه 20 سال پس از پایان جنگهای داخلی آغاز میشود. همراه پاکو که از مبارزین ضد فاشیست است و وی را تا مرز فرانسه همراهی میکند با اشاره به صلیبی که به گردن وی است گویی که خطری را حس کرده باشد دلیل آویختن آن را جویا میشود. پاکو در جواب توضیح میدهد که صلیب یادگار مادرش است. همراه پاکو در ادامه با تاکید بر اسم سرگرد وینیولاس - فاشیستی که پدر پاکو را به قتل رسانده از وی میخواهد که هیچگاه نام قاتل پدر خود را فراموش نکند. نام قاتل پدر به مثابه تاریخی که از یاد بردن آن سرآغازی است بر بی هویتی و اتمیزه شدن یک نسل، در سرتاسر فیلم به گوش میرسد ولی در پایان این کارلوس خائن است که به دست مانوئل آرتیگز (قهرمان پیر) که خود به سوی مرگ میرود کشته میشود و وینیولاس های قاتل زنده میمانند تا پس از مرگ آخرین بازماندگان یک انقلاب شکست خورده، به مدد کلیسا و میدیا نسل پاکوها را از تاریخ خود تهی ساخته و دنیا را آنگونه بسازند که تاریخ قرن بیستم اش از تاریخ مدهای لباس فراتر نرود و خود در آینده با شعارهای پر طمطراق دموکراتیک سر از انتخابات درآورند.اخطار نهفته در دیالوگ های آغازین این فیلم محصول 1964 ناشی از نگرانی هنرمندانی است که این اراده ی بی هویت سازی را دریافته، مک کارتیسم را پشت سرگذاشته و پروژه ی تهی ساختن هنر از آگاهی را به خوبی درک کرده بودند، نگرانی از تصور آینده ای که خیلی زود به واقعیت تبدیل شد.* "وای به روزی که مسلح شویم" شعار مردمی است که لزوم مسلح بودن را در تجربه های عملی خویش درک کرده اند ولی اسلحه ی مردمان پیکارگر در زمانه ای که حاکمان محکومان را از تاریخ و هویت خود تهی کرده و میروند تا آنان را به مصرف گرایانی صرف بدل سازند، نه فقط کلاشینکف بلکه آگاهی طبقاتی ای است که ضرورت زمانه فراچنگ آوردنش را بیش از پیش ایجاب میکند و همانا یکی از وجوه این آگاهی طبقاتی آگاهی تاریخی است. مردمی که به تاریخ خود مسلح گردند امیدی به دندان های ببرها نخواهند بست بلکه راه خود را به پیکار هرروزه خواهند گشود. مردمی که به تاریخ خود مسلح گردند رای خود را نه با دست و در صندوق های رای که با گام های خویش و در خیابان ها خواهند ریخت. مردم مسلح توهمی به قهرمانان پوشالی برساخته ی این یا آن رسانه ی کاملا باطرف حاکمان نداشته بلکه خود قهرمان تاریخ خویشند.